آدينه 6 اسد|مرداد 1396 برابر با 28 جولای 2017

سفری به بامیان؛ از دلهره و ترس تا دمبوره و سازوسرود



 20 سرطان|تیر 1396

حسین بیوک سلام وطندار  

رفتن به بامیان و سرچشمه از مسیر شاهراه میدان‌وردک- بامیان همیشه برایم با ترس همراه بوده است، شاهراهی که شاهد حضور گستردۀ طالبان است؛ مسیری مشهور به جادۀ مرگ.

من و دوستم برای سفری کوتاه، راهی سرچشمه شدیم؛ منطقه‌یی در حاشیۀ ولسوالی جلریز میدان‌وردک. برای مسافران این مسیر شنیدن صدای انفجار و آتش‌سوزی موتر، چندان غیرمعمول نیست. با هر بار رفتن به این ولایت باید پیش از پیش آمادۀ دیدن چنین صحنه‌هایی بود.

من اما به خاطر احتیاط لباس محلی پوشیده بودم. از میدان‌شهر که گذشتیم، ترس روبه‌روشدن با طالبان هر لحظه بیشتر و هول‌آورتر می‌شد. از خرابی‌های خیابان، پل و پلچک‌هایی که آوار شده بودند پیدا بود که به جلریز رسیده‌ایم.

در بخش‌هایی از خیابان اما کار ساخت‌وساز جریان داشت و در میان کارگران کودکان نیز به چشم می‌خوردند. این کارگرها از موترها پول تقاضا می‌کردند. موتر ما که نزدیک شد کارگرها دویدند و هر یک پول یا هر چیز دیگری از راننده‌ و مسافران خواستند. راننده موتر اما آرام بود و وعده داد تا حین برگشت، دینش را ادا کند. کمی که فاصله گرفتیم، راننده گفت، این افراد جاده را خودشان خراب می‌کنند و بعد به بهانۀ ساخت‌وساز آن، از راننده‌ها پول می‌گیرند.

مسیر میدان‌وردک- بامیان 

ساعتی نگذشته بود که به منطقۀ مامانورخیل ولسوالی جلریز رسیدیم. راننده با اشاره به قلعه‌یی سوخته آن‌طرف‌تر گفت که طالبان چند روز پیش به این پاسگاه حمله کردند، تمام سربازان را کشتند و پاسگاه را آتش زدند.

در مناطق اسماعیل، زیوالاد و بند مامکی طالبان بیشتر حضور دارند. اکثر مسافران از مسیر همین مناطق با طالبان روبه‌رو می‌شوند.

پایگاه‌های نظامی دولت در هر چند قدم این شاهراه به چشم می‌خورند، اما باشنده‌گان مناطق سرچشمه می‌گویند، در صورتی که طالبان اراده کنند، هیچ چیز مانع هجوم آنان نخواهد شد. به باور آن‌ها سرچشمه جای بسیار خوبی برای تفریح و خوش‌گذرانی است، ولی ناامنی و حضور طالبان تفریح را بر مردم زهر ساخته و امنیت تبدیل به دغدغه‌یی شده برای باشنده‌گان مناطق هزاره‌جات.

در تمام چند ساعت سفر، همه ساکت بودیم. خبری از گفت‌وگو و اختلاط و موسیقی نبود و سرنشینان از ترس خودشان را به خواب می‌زدند یا شاید هم واقعاً خواب‌شان می‌برد.

به سمت بامیان و نفس راحت

وقتی به منطقۀ قلعۀ سبز رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و شانه‌هایم را بالا انداختم. از آن به بعد خیابان هموار است و موترها با سرعت می‌راندند؛ با یک چشم‌برهم‌زدن به بازار سیاه خاک رسیدم و از موتر مسیر بامیان پیاده شدم.

منطقۀ سرچشمه موترهای مخصوص خود را دارد. ولی من و دوستم موتر مسیر بامیان را ترجیح دادیم. به گفتۀ مسافران، در شاهراه میدان‌وردک-بامیان، در بسیاری موارد راننده‌ها با طالبان همکاری می‌کنند و مسافران را طعمه قرار می‌دهند. این گفته‌ها سبب شده میان مردم بی‌اعتمادی گسترده‌یی ایجاد شود؛ مسافران سعی می‌کنند با راننده‌گان مورد اطمینان سفر کنند.

زادگاه صلصال و شهمامه

دو روز را در سرچشمه گذراندیم و سپس راهی بامیان شدیم. پس از دو ساعت به شهر بامیان رسیدیم. بار نخستم بود که زادگاه صلصال شهمامه را از نزدیک می‌دیدم. من و دوستم بازار بامیان را پیاده گشتیم و سری به کتاب‌فروشی‌ها زدیم. کتاب‌فروشان بامیانی از فروش کتاب راضی بودند. دوستم از یکی از کتاب‌فروشی‌ها کلیله‌ودمنه را خرید. شب در اتاق برادرم با خواندن و شنیدن حکایت‌هایی از کلیله‌ودمنه گذشت و صبح راهی درۀ شاه فولادی شدیم. درۀ شاه فولادی طبیعت بی‌نظیری دارد؛ چشم‌اندازهای سبز و آب‌های خروشان دره، چشم‌ها و گوش‌ها را می‌نوازد.

روز شنبه به دیدار بودا شتافتیم و پس از دریافت اجازه‌نامۀ دیدار از مناطق باستانی با یک راهنما به سمت صلصال و شهمامه حرکت کردیم.

راهنما دروازۀ ورود به محوطۀ مکان بودا را باز کرد و ما از پله‌ها با دغدغه و بی‌تابی بالا رفتیم و مغاره‌های اطراف جای خالی شهمامه را تماشا کردیم. مغاره‌ها و دروازه‌های آنان پر از یادگارنگاری‌ها بود. بازدیدکننده‌گان در درودیوار نام، منطقه و حتا شماره‌های تماس‌شان را به یادگار گذاشته بودند.

راهنما اما از جنجال‌هایی در قسمت نگه‌داری تندیس‌های بودا روایت کرد. به گفتۀ این مرد میان‌سال، سال پار هشت تن از کسانی که از سوی یونسکو موظف به رهنمایی و مواظبت از بودا بودند، از سوی این اداره اخراج شدند. از او دلیلش را پرسیدم. گفت کسی در ادارۀ گردشگری می‌خواست یک یا دو نفر از نزدیکان خود را به جای یکی از این هشت تن بگمارد. به گفته او، این مسأله باعث ایجاد جنجال و خشم یونسکو شده که در نهایت یونسکو حقوق هر هشت تن را قطع می‌کند.

راهنما افزود، سال گذشته ادارۀ بامیان به آن هشت تن معاش داد، اما سر فصل بهار این اداره هم از پرداخت حقوق محافظان بودا شانه خالی کرد که در نهایت باعث خانه‌نشینی آنان شد. این مرد محافظ رسمی تندیس‌های صلصال و شهمامه نبود و صرفاً در ساعات رسمی به علاقه‌مندان مکان‌هایی دیدنی را نشان می‌داد.

قلعۀ ضحاک، عکس از الیاس طاهری

پس از چاشت راهی شهر ضحاک شدیم. در ضحاک راهنمایی نیافتیم و خودمان راه این قلعۀ باستانی را پیدا کرده و به قلعه‌یی که روزگاری شکوهمندانه در آستانۀ بامیان در فراز بوده و حالا ویران شهری بیش نیست، وارد شدیم. در فراز قلعۀ ضحاک، داستان ضحاک شاهنامه فردوسی را خوانده و پس از آن کمی هم به دمبوره صفدر توکلی و داوود سرخوش گوش دادیم.

جشنوارۀ دمبوره و جنجال‌های آن

جشنوارۀ دمبوره بار دیگر پاهایم را با جمعی از دوستان به بامیان کشاند. نخستین جشنواره دمبوره در بامیان با واکنش تند شورای علمای این ولایت استقبال شد.این شورا با نشر اعلامیه‌یی جشنوارۀ دمبوره را تحریم کرد، آن هم به دلیل رقص زنان و مردان هنگام نواختن دمبوره! در آستانۀ برگزاری این جشنوارۀ، مردم به دو بخش تقسیم شده بودند، برخی‌ها علم طرفداری از علما را برافراشتند، اما شماری بیشتر این عملکرد علما را ضد فعالیت‌های فرهنگی دانستند، خوشبختانه من شامل بخش دومی بودم.

در نخست فکر می‌کردم، اعلامیۀ شورای علما تأثیری بر برگزاری جشنواره داشته باشد، اما نه تنها تأثیری نداشت، بلکه شمار غیرقابل تصوری در جشنوارۀ دمبوره اشتراک کرده بودند.

خلاصه از ساز و سرود جشنواره فیضی بردم که تمام خسته‌گی‌های روزمره‌گی‌های کابل رفع شد. سازوسرود و کنسرت‌های گوناگون جان تازه‌یی به بامیان بخشیده بود، گویی این‌جا جایی خارج از جغرافیای افغانستان است؛ جغرافیایی که جنگ و گلوله‌ را هرگز تجربه نکرده.

بامیان جامعۀ سنتی‌یی دارد و به همان اندازه که زیباست، مردم آن فقیر و محروم اند. باشنده‌گانش به امکانات ابتدایی زنده‌گی دسترسی ندارد. فقر و محرومیت موج می‌زند. در سفر سه روزه‌ام توانستم به مناطق دور و نزدیک این ولایت بروم و از وضعیت مردمانش خبر شوم. بیشتر مناطق ولایت بامیان از برق و جاده محروم اند.

دو روز جشنوارۀ دمبوره چنان با شوروشوق گذشت که مطمئنم تا جشنوارۀ بعدی چنین حس خوبی در من تکرار نخواهد شد.

فردای روز جشنواره، ساعت چهار بامداد به سمت کابل حرکت کردیم. طبق معمول، ترس و خاموشی تنها حاکم بلامانع شاهراه بود. ساعت هشت صبح دوباره به کابل رسیدیم؛ شهری پرجنب‌وجوش و شلوغ و با یک دنیا دغدغه و بی‌تابی.