آدينه 24 قوس|آذر 1396 برابر با 15 دسمبر 2017

مسؤول این وضعیت «مصیبت‌بار» کیست؟



 25 اسد|مرداد 1396

ناصر صدیقی کارشناس توسعه  

این که چرا آمریکا در نبرد افغانستان ناموفق بوده را شاید برای اولین بار است که مقامات بلندپایۀ ایالات متحده از جمله دونالد ترامپ پس از مداخله در افغانستان و سقوط طالبان در سال 2001 میلادی از یکدیگر می‌پرسند. اما مردم افغانستان در جریان این مدت به ویژه پس از سال‌های 2005 و 2006، چنین پرسش‌هایی را در میان گذاشته‌اند، اما هیچ پاسخ قناعت‌بخشی دریافت نکرده‌اند. مطمئناً نظامیان و راهبردسازان آمریکایی که همین اکنون مصروف تدوین استرتیژی جدید آمریکا برای افغانستان هستند نیز پاسخ مستدلی برای این پرسش ندارند؛ زیرا پاسخ صادقانه به این پرسش از ضعف رهبری نظامیان بین‌المللی، عدم مدیریت درست کمک‌ها و عدم ظرفیت در ساختارهای حکومتی افغانستان پرده برمی‌دارد.

توضیح این خرابکاری در واقع نهفته در سیاست‌های معیوب ملی و بین‌المللی است که هرگز برای تطابق با وضعیت همواره در حال تغییر در افغانستان اصلاح نگردیدند. امروز فرضیۀ جهانیان که افغانستان همیشه یک دولت بی‌ثبات بوده و دائماً در محاصرۀ شورشیان قرار داشته است، به یک واقعیت مبدل شده. عوامل اصلی بحران کنونی در افغانستان صرفاً یک خاستگاه نداشته و برخاسته از سیاست‌ها و رویکردهای ناقص ملی و بین‌المللی‌ست که باهم وضع مصیبت بار موجود را به میان آورده‌اند؛ در این نوشته تلاش می‌شود تا این عوامل روشن و واضح شوند.

بی‌اعتنایی نسبت به واقعات گذشته و تاریخ

نخستین اشتباه عاملان بین‌المللی در افغانستان پس از آن که رژیم طالبان را سرنگون کردند، عدم دعوت نماینده‌گان آن‌ها در کنفرانس بُن آلمان بود. تاریخ سیاسی افغانستان گواه است، تحولات سیاسی به جز یکی‌ دو مورد که محصول آن برد یک گروه و باخت گروهی دیگر بوده، هرگز منجر به برقراری امنیت و ثبات سراسری نشده است. این امر به ویژه در تحولات سیاسی پس از اخراج شوروی (1989) و سقوط حکومت دکتر نجیب (1992) صدق می‌کند.

خطای دیگر جهانیان به ویژه ایالات متحدۀ آمریکا در افغانستان پس از طالبان این بود که فقط با رویکرد جنگیِ کوتاه‌مدت وارد افغانستان شدند و هیچ برنامه‌یی برای احیای این کشور جنگزده نداشتند. آن‌ها حتا برای جایگزینی ملامحمد عمر، شخص مورد نظری نداشتند؛ سرانجام و از لاعلاجی، این وظیفه را به ملل متحد سپردند که به کمک این سازمان، کنفرانس بُن در آلمان دایر گردید و خشت‌های بنیان‌گذاری حکومت موقت نهاده شد.

پس از مداخلۀ نیروی‌های بین‌المللی و به میان‌آمدن ادارۀ موقت، هنوز آمریکا و نیروهای بین‌المللی کمک به امنیت (ISAF) نیازهای اساسی و خواست مردم افغانستان را درک نکردند. مردم در آن وقت به سه مورد نیاز مبرم داشتند؛ امنیت، این کار مستلزم آن بود که نیروی‌های بین‌المللی در مناطق عمدۀ افغانستان مستقر شوند تا هم امنیت تأمین شود و هم قدرت جنگ‌سالاران محلی محدود گردد؛ زیرا ایالات متحده با رویکرد «نقش پای خفیف» وارد کارزار افغانستان شده و بین سال‌های 2002 و 2003 به کشوری به اندازۀ فرانسه و جمعیت تقریباً 30 میلیونی تنها هفت هزار سرباز فرستاده بود. افزون بر این، اکثر نیروهای ایالات متحده موظف بودند تا بقایای افراد وابسته به القاعده و طالبان را در جنوب و شرق افغانستان ردیابی کرده و از بین ببرند؛ مسؤولیت تأمین امنیت کابل و دیگر شهرها به نیروهای آیساف واگذار شد که شامل 5 هزار سرباز از چهل کشور خارجی بود. در حالی که سازمان پیمان اتلانتیک شمالی (ناتو) در سال 1996 به بوسنیا کشوری که دوازده برابر از افغانستان کوچک‌تر و جمعیت آن شش برابر کمتر بود، 45 هزار سرباز فرستاد.

 نیاز دوم مردم افغانستان سرمایه‌گذاری‌های بزرگ در بخش زراعت بود که بیشتر از 70 درصد مردم افغانستان، به ویژه جمعیت روستانشین که در برابر همه حوادث آسیب‌پذیر بودند، از این طریق امرار معاش می‌کردند. اگر ایالات متحده و قوت‌های خارجی در آن زمان بالای طرح‌های آبیاری، بهبود محصولات زراعتی و ارتباط مزارع به بازارها سرمایه‌گذاری می‌کردند، به احتمال زیاد اکنون گراف فقر در افغانستان چنین نمی‌بود.

نه نظام پارلمانی افغانستان را پارچه‌پارچه می‌کند و نه نظام ریاستی پشتون‌ها را بالای دیگر اقوام حاکم می‌سازد. اگر چنین بود یا پشتون‌ها خیلی وقت پیش مانند ترکیه که کردها را و ایران و پاکستان که بلوچ‌ها را از صحنۀ اجتماعی حذف کردند، سایر اقوام غیرپشتون را حذف می‌کردند، یا هم اقوام غیرپشتون به ویژه پس از سقوط حکومت دکتر نجیب و بعداً طالبان که قدرت سیاسی و نظامی را در دست داشتند، خود را از بدنۀ افغانستان امروزی جدا می‌کردند.

ضرورت مهم دیگر مردم افغانستان ترمیم سریع و گسترش زیرساخت‌های کشور از جمله سرک و برق بود که هم برای آن‌ها زمینۀ کار را فراهم می‌کرد و هم زمینه‌ساز ارتباط‌شان در داخل و بیرون می‌شد. اتحاد این کمک‌ها در افغانستان منجر به ایجاد تحرک کافی می‌گردید که حس خوش‌بینی و اعتماد به آینده را میان مردم به وجود می‌آورد و همچنان گروه‌هایی که هنوز نسبت به تحولات اخیر بدبین بودند و به کشاندن افغانستان دوباره به جنگ تمایل داشتند را نیز مجذوب می‌کرد.

شریک‌نکردن توده‌ها در بازسازی افغانستان و اتکا به سنت شریر ارباب-مشتری از دیگر خطاهای عاملان بین‌المللی به شمار می‌رود. به این معنی که در دوران پس از سقوط حکومت دکتر نجیب، جای نخبه‌گان پیشین که عمدتاً زمین‌داران و تکنوکرات‌های شهرنشین بودند و در صحنۀ دولتداری، ستون مرکزی ثبات سیاسی را تشکیل می‌دادند، نسل جدیدی از فرماندهان نظامی خود‌ساخته گرفت. اساس قدرت این فرماندهان همانا قوم‌شان بود و هیچ‌ یک از آن‌ها جایگاه سیاسی-ملی نداشتند. با وجود همه ناخوشنودی مردم از این فرماندهان، خارجی‌ها به ویژه نظامیان‌ با اتخاذ رویکرد ارباب-مشتری افغانستان را چنان غرق در فساد کردند که موجودیت آن در گسترۀ امورات دولتی تا امروز محسوس است.

کژیِ خشت اول

در تئوری، بنیان‌گذاری یک دولت نوین نیاز مبرم به طرفداری مردم دارد تا با تصویب ساختار نظام به آن مشروعیت بخشیده شود. برای همین اشتراک‌کننده‌گان کنفرانس بُن به رهبری حامد کرزی و عاملان بین‌المللی لوی جرگۀ اضطراری را در سال 2002 میلادی برگزار کردند تا برای تصامیمی که در بُن گرفته بودند، حمایت مردم را کسب کنند، اما این اقدام از چند جهت ناقص بود.

نخست این که لوی جرگه رویکرد تصمیم‌گیری‌یی که عمیقاً در فرهنگ سیاسی و اجتماعی تمام مردم افغانستان ریشه داشته باشد، نیست. جرگه یک روند تصمیم‌گیری مشترک بوده که صرفاً در میان پشتون‌ها مروج است و برای اولینبار به یک سطح گسترده، ولی بازهم تنها در میان پشتون‌ها برای انتخاب احمدشاه ابدالی برگزار شده بود. نقص دیگر این رویکرد، نداشتن قالب تعریف‌شده‌یی که بتواند از تمام مردم و اقشار جامعه نماینده‌گی کند، است. از زمان احمدشاه ابدالی تا حامد کرزی تمام زمامداران افغانستان تنها برای کسانی راه ورود به لوی جرگه را زمینه‌سازی کرده‌اند که قبلاً حامی طرح‌های آن‌ها بوده‌اند. این امر باعث شده تا صدای اصلی مردم در سایۀ منفعت نخبه‌گان و صاحبان قدرت محلی از بین برود.

حمایت از قانونی که قالب درستی برای جامعه نبود

در ماه دسامبر 2003 میلادی، لوی جرگۀ قانون اساسی افغانستان برگزار شد. هرچند متن مسوده نخست توسط یک حقوقدان ایتالیایی تدوین شد، اما محتوای آن بیشتر بر حسب سلیقۀ امریکایی‌ها به ویژه ادارۀ رییس جمهور بوش و شخص حامد کرزی بود. در جریان جرگه، بحث‌های داغ عمدتاً میان طرفداران یک نظام ریاستی متمرکز و نظام پارلمانی بود. آنانی که بیشتر خواهان یک نظام پارلمانی بودند، ادعا می‌کردند که نظام‌های ریاستی متمرکز و مطلق‌گرا مکرراً در افغانستان تجربه شده، اما هرگز موفق به استقرار یک دولت پویا نشده‌‌اند. افزون بر این، بیشتر از دو دهه جنگ باعث شده بود که صاحبان قدرت محلی از خودمختاری کافی برخوردار شوند و به نظر نمی‌رسید در مواردی که با کابل مخالف باشند، از امر آن اطاعت کنند. اما آنانی که برای تأسیس یک نظام ریاستی متمرکز تلاش می‌کردند، بیشتر در پی تأمین منافع خودی بودند تا پویائی کشور.

مثالاً بعضی‌ها ادعا می‌کردند که اگر در افغانستان نظام پارلمانی تأسیس شود، افغانستان پارچه‌پارچه خواهد شد. تعداد دیگری هم به این باور بودند که اگر نظام ریاستی استقرار یافت، سلطۀ پشتون‌ها بالای سایر اقوام دوباره تحکیم می‌شود، اما این بحث‌ها همه سطحی بودند تا در غوغای آن موضوع اصلی که همانا منافع گروه‌های منفعت‌جو بود، برملا نشود.

حقیقت امر این است که نه نظام پارلمانی افغانستان را پارچه‌پارچه می‌کند و نه نظام ریاستی پشتون‌ها را بالای دیگر اقوام حاکم می‌سازد. اگر چنین بود یا پشتون‌ها خیلی وقت پیش مانند ترکیه که کردها را و ایران و پاکستان که بلوچ‌ها را از صحنۀ اجتماعی حذف کردند، سایر اقوام غیرپشتون را حذف می‌کردند، یا هم اقوام غیرپشتون به ویژه پس از سقوط حکومت دکتر نجیب و بعداً طالبان که قدرت سیاسی و نظامی را در دست داشتند، خود را از بدنۀ افغانستان امروزی جدا می‌کردند. اما نظام و ساختار حکومت نظام پارلمانی اساساً سازگار با جامعۀ افغانی است؛ زیرا ساختار اجتماعی اقوام در افغانستان بیشتر مساوات‌طلبانه است و غیرمتمرکز.

با درنظرداشت این همه، آمریکایی‌ها و دیگر خارجی‌ها فقط برای ایجاد سهولت در ارتباطات‌شان با یک محور قدرت از نظام ریاستی متمرکز حمایت کردند و تخم نارضایتی را کاشتند. اما با تأسف فراوان که عاملان بین‌المللی حتا امروز و پس از به میان‌آمدن بحران انتخابات ریاست جمهوری سال 2014 میلادی، هنوز به این موضوع تن نمی‌دهند و به اشتباه خود اعتراف نمی‌کنند.

دست‌اندازی در سیاست‌های داخلی

مردم افغانستان نسبت به دخالت خارجی‌ها در امور داخلی‌شان همیشه خیلی حساس بوده‌اند. مداخلۀ بریتانیایی‌ها در قرن نزدهم و بیستم میلادی باعث شد تا این کشور سه مرتبه با خشم مردم افغانستان روبه‌رو شود و زیان‌های سنگین جانی و مالی را متحمل گردد. این عملکرد شوروی پیشین نیز به آن‌ها چنان گران تمام شد که نظیر آن را تا امروز هیچ کشور دنیا تجربه نکرده است و آمریکا، حداقل از لحاظ جانی و مالی، در آستانۀ تجربه آن است.

دخالت خارجی‌ها به ویژه آمریکایی‌ها در امور داخلی افغانستان از زمان برگزاری لوی جرگۀ اضطراری (2002) آغاز شد و تا امروز ادامه دارد. آوردن فشار بالای محمدظاهر شاه توسط زلمی خلیلزاد، نمایندۀ ویژۀ رییس جمهور بوش برای افغانستان، دخالت او در قضیۀ آوردن اسماعیل‌خان از هرات به کابل، دخالت کارل آیکنبیری سفیر آمریکا در انتخابات ریاست جمهوری سال 2009 میلادی، دخالت جان کیری در انتخابات ریاست جمهوری سال 2014 میلادی و اخیراً ابراز نظر سفیر آمریکا در مورد قضیۀ جنرال دوستم و احمد ایشچی از نمونه‌ها بسیار بارز این مداخلات‌اند.

وضع مصیبت‌بار افغانستان محصول مشترک سیاست‌های ناقص ملی و بین‌المللی‌ست و تمام جناح‌های دخیل بار مسؤولیت آن را بر دوش دارند. در این راستا ایالات متحدۀ آمریکا به عنوان رهبر و بزرگ‌ترین تمویل‌کنندۀ این جنگ، مسؤول درجه اول است

نکتۀ مهم این‌جاست که این دخالت‌ها مانند شمشیری دولبه هم برای شهرت خارجی‌ها و نیت مداخلۀ‌شان و هم برای مشروعیت حکومت، زیان‌آور واقع می‌شود؛ زیرا از یک‌طرف نقش بیش از حدفعال خارجی‌ها در امور داخلی -خط باریکی که کمک‌کننده و اشغال‌گر را در افکار مردم افغانستان از هم جدا می‌کند- خیره می‌سازد و از طرف دیگر، از مشروعیت دولت مرکزی کاسته و آن‌ را در انظار مردم دست‌نشانده می‌نمایاند. این کار هم احساسات دینی و ملی را در مردم تحریک می‌کند و هم انگیزۀ همکاری با خارجی‌ها را در آن‌ها از بین می‌برد.

اتکا به رهبری پوشالی

در طول تاریخ، خارجی‌ها در افغانستان از رهبران پوشالی حمایت کرده‌اند که در میان مردم از محبوبیت خاصی برخوردار نبوده‌اند. در قرن نزده، شاه شجاع و یعقوب خان از جمله کسانی بودند که به کمک بریتانیایی‌ها بر اریکۀ قدرت تکیه زدند و هیچگاه پایه‌های مردمی‌شان را نتوانستند مستحکم کنند. محمدظاهر شاه هرچند به خارجی‌ها وابسته‌گی مستقیم نداشت، اما از جمله رهبران پوشالی به شمار می‌رود؛ زیرا تمام امور دولتی در جریان حداقل سی سال پادشاهی او توسط کاکایش، هاشم خان و پسر کاکایش داوود خان پیش برده می‌شد. شوروی سابق نیز از حمایت تَرکی و کارمل نه تنها چندان سودی به دست نیاورد بلکه زیان‌هایی را نیز از این رهبران پوشالی متقبل شد. در جریان حکومت مجاهدین نیز اساس قدرت برهان‌الدین ربانی، رییس جمهور وقت، شهیداحمدشاه مسعود و مهارت‌ها و شگردهای بی‌نظیر جنگی او بود.

آمریکایی‌ها نیز پس از سرنگونی رژیم طالبان این اشتباه تاریخ را تکرار کردند و حامد کرزی که هیچ ظرفیت و مشخصات یک رهبر قوی را نداشت را به عنوان رهبر نظام نو برگزیدند. ناتوانی‌های کرزی زمانی برملا شد که پس از شکایات پی‌در‌پی مردم از وزیران کابینۀ او و از والیان بعضی ولایات، نتوانست چهره‌های جدیدی را وارد چرخ حکومت کند و بیشتر همان مهره‌ها را جابه‌جا می‌کرد. افزون بر این کرزی با اتخاذ رویکرد مشابه خارجی‌ها از تمام امکانات دولتی استفاده کرد و خود را به یک ارباب مطلق مبدل ساخت. او نه تنها مانع اختلاس‌های بزرگ و فساد گسترده توسط اقارب و یارانش نشد، بل زمانی که آن‌ها به چنگ قانون افتادند، به یاری‌شان شتافت.

کمک‌های کُشنده

از نیمۀ قرن نزدهم میلادی به این‌سو دولت‌های مرکزی افغانستان متکی بر کمک‌های خارجی برای تمویل فعالیت، تجهیز اردو و اعمار زیرساختها بوده و هیچ اقدام اساسی و قانونمند برای جمع‌آوری مالیات از خود مردم نکرده‌اند. این کمک‌ها تا زمانی که تنها از یک مجرا و آن هم حکومت در خزانۀ دولت ریخته می‌شد، حکومت در امر تحکیم سلطۀ خویش با هیچ دردسر جدی‌یی روبه‌رو نمی‌شد. البته این موضوع نوعی بی‌اعتنایی را در میان مردم نسبت به سیاست‌ورزی کشور نیز به وجود آورده بود، اما پس از اشغال‌ شوروی و شکل‌گیری گروه‌های شبه‌نظامی، آن‌ها با دنیا بدون وساطت حکومت مرکزی ارتباط گرفتند و سرازیری پول‌های هنگفت و جنگ‌افزار این شبه‌نظامیان را قادر ساخت تا هم حاکمیت دولت مرکزی را به چالش بکشند و هم یک نوع وابسته‌گی اقتصادی به تداوم جنگ پیدا کنند. حضور آمریکایی‌ها و اتخاذ رویکرد ارباب-مشتری با آن‌ها، پایه‌های قدرت محلی این گروه‌ها را آن قدر مستحکم کرد که شماری از آن‌ها امروز مبدل به شبکه‌های فراملتی قاچاق و ترور شده‌اند.

تأکید بر نظام ریاستی متمرکز و مطلق‌گرا توأم با رویکرد ارباب-مشتری با صاحبان قدرت

هرچند افغانستان از لحاظ حاکمیت در دوران پس از اخراج شوروی به مناطق خودمختار تقسیم شده بود، اما با آن هم، ایالات متحده و هیأت همکاری سازمان ملل برای افغانستان (یوناما) بر استقرار مجدد یک نظام ریاستی متمرکز تأکید ورزیدند. شاید آن‌ها فکر می‌کردند که احیای مدل حکومتداری عبدالرحمن خان بتواند همان‌طوری که در زمان او امنیت و ثبات را به وجود آورده بود، باز هم به میان آورد. غافل از این که عبدالرحمن خان این کار را طی جنگ‌های خونین و قتل عام مردم برای حفظ برتری خود انجام داده بود، نه برای آوردن صلح و ثبات. خراب‌کاری بزرگ‌تر زمانی به میان آمد که عاملان بین‌المللی حتا پس از ایجاد یک نظام متمرکز همکاری‌های مستقل خود را با صاحبان قدرت محلی آغاز و گسترده کردند.

امان‌الله خان نیز با وجود تلاش‌های زیاد سرانجام موفق به ایجاد یک نظام متمرکز نشد و حکومتش توسط مردم فرو پاشید. رژیم کمونیست‌ها نیز به سرنوشت امان‌الله خان دچار می‌شد اگر شوروی نیروهایش را به افغانستان به خاطر دفاع از نظام نمی‌فرستاد. در جریان جنگ‌های داخلی، افغانستان دوباره به مدل قبلی خودمختاری منطقه‌یی برگشت که حتا طالبان نتوانستند آن را تغییر بدهند. با وجود این که مردم افغانستان نظام ریاستی مرکزی را سرچشمۀ تمام بدبختی‌های خود می‌پنداشتند، آمریکا و نخبه‎گان کابل بر استقرار آن تأکید ورزیدند؛ در حالی که آمریکا و حکومت کرزی خود با ایجاد روابط ارباب-مشتری به فربه‌سازی صاحبان قدرت محلی پرداختند.

در پایان

در آخر باید گفت که وضع مصیبت‌بار افغانستان محصول مشترک سیاست‌های ناقص ملی و بین‌المللی‌ست و تمام جناح‌های دخیل بار مسؤولیت آن را بر دوش دارند. در این راستا ایالات متحدۀ آمریکا به عنوان رهبر و بزرگ‌ترین تمویل‌کنندۀ این جنگ، مسؤول درجه اول است و سیاستمداران افغانستان مسؤول درجه دوم. افغانستان هرچند به «قبرستان امپراتوری‌ها» مشهور است، اما در این قبرستان بیشتر مردگان خود افغان‌ها دفن اند.