يک‌شنبه 26 قوس|آذر 1396 برابر با 17 دسمبر 2017

سخنی پیرامون «پایان‌ِ نامۀ عشق»



 17 ميزان|مهر 1396

روح‌الله بهرامیان شاعر و استاد دانشگاه  

صدوچند سال پیش، فلوبر در نامه‌‏یی به معشوقه‌‏اش چنین نوشت «اگر آدم دست‌‏کم چند اثر را به خوبی می‌خواند و می‌‏شناخت، چه محقق و نویسندۀ برجسته‏‌یی می‌‏شد؟!» هرچند پایانِ ‏نامۀ عشق را بیش‏تر از نویسندۀ آن نخوانده‏‌ام، با این‌حال گمان می‌کنم شناخت من از این گفتارها کم‏تر از پدیدآورندۀ آن نیست؛ چون مرحله‌به‌مرحله و گفتاربه‌گفتار با هم آن ‏را هم‌‏خوانی کردیم و من در عزلت آرام خویش یک فراغت دو ماهۀ زمستان را به تصحیح و تنقیح آن پرداختم، از این بابت نه فقط متن و کلیت آن که حواشی ماجراها نیز برای من بسیار شناخته‌تر و معرفی شده است که باعث می‌‏شود این سطور را بنویسم.

«پایانِ ‏نامۀ عشق» از یک منظر آغاز عشق سوزانی‌ست به انگیزۀ نویسنده‏‌گی و دست‏رسی به امکان‌شدن که این آغاز پُرکشش و پُرهیجان را عادلانه نخواهد بود؛ در پیام منفی عنوان‌‏اش خلاصه کنیم؛ زیرا نویسندۀ برومند ما عشق این «هیولای نامرئی» را به گونۀ خودش اندیشیده است.

این اثر که یکی از جالب‌ترین نوشته‌ها پیرامون عشق و تقلای این نیروی شگفت با جهان بی‌روح، مرموز و مجازی عصر ماست، از گفتارهای یک ذهن پرسش‌‏گر اما معتقد به ارزش‌های ماورایی-متافزیکی منشأ می‌‏گیرد و برخوردها و تقلای فراوان بشر امروز را با عشق و جهان فناوری مدرن به تجسم می‌‏کشد. با تبصره‌ها و دیالوگ‌هایی که گاهی مخاطب فکر می‌‏کند گوش به هوش یک روان‌پریش خیابانی سپرده است و در اوج آگاهی و بیداری لحظه‏‌یی را نثار ذهن درگیر یک دوره‌گرد یا روان‌نژند کرده است. اما نه، در ادامه دانسته می‌شود که گوش به ندای استوار و صدای رسایی داده است که کم‌ترین خللی در معتقدات و گفتار آن راه ندارد و چنان مستدل و مستند حرف می‌‏زند که انگار پیغام‌دهی از نو با دفتری و باوری از عشق به زمین و سرزمین ما فرود آمده است تا بشریت، طبیعت «گل و گیاه» و همه را با زمزمۀ عشق بیدار کند.

پایانِ ‌نامۀ عشق، خالقِ فضای متفاوتی‌ست که نه به محکومیت محض عشق پرداخته و نه در صدد توجیه آن برآمده، بل یک نواخت به افشاگری حس نیاز، عشق، رویا، احساسات و در کل زنده‌‏گی نامتعادل و ناشناسِ عصری می‌پردازد که نویسنده در هوای آن به سختی نفس کشیده است. نوسانِ زبان که باری روزنامه‌یی و در موارد بی‌‏شمار، زبان غیررسمی می‌‏شود بر این مدعا صحه می‌‏گذارد. حتا فخامت و فلسفی‌شدن زبان با جملات و ترکیبات نامفهوم و بیگانه در جاجای این اثر پوچی و بیهوده‌شدن زنده‌گی را نیز در تاریکی و بی‏هوده‌‏گی عصر حاضر تجسم کرده است. کلی‌بافی خواهد بود اگر این تاریکی را در عدم تشخص مهربانی‌ها یا افول خورشید تابندۀ عشق پیام نهایی این ده گفتار بدانیم. اما اجماع واژه‌گان ابهام‌انگیز و وسوسه‌کننده با ترکیب‌های فاخر و گاهی عجب جنون‌آمیز اثر را جاذبه‌یی بخشیده که مخاطب را با خود می‌کشاند.

بیژن برناوویچ

بیژن برناوویچ بی‌هیچ تردید، نویسنده‏‌یی به‌‏نامی خواهد شد و با این قلم و قدم قُله‌های بلند داستان‌پردازی را به زودی و زور فتح خواهد کرد. چون او با دریافت تازه و بایسته از وضعیت و پرداخت خطی در هر شرایط می‌‏تواند مخاطب را به آرامی مسیر دهد. در این اثر با اندک برخورد روان‌کاوانه موقعیت انسان‏‌های معاصر نیز به خوبی همراه با سخت‌کوشی و ابتکار به نمایش گذاشته شده است. تحکم در گفتار و قاطعیت‌ها نیز همراه با تصاویر مشخص توانسته زنده‌گی تیره و نابسامان آدم‌‏ها را به خوبی نشانه بگیرد، چنان ‏که با حسرت، هیچ قدرتی جلو آن‏‌ها را گرفته نخواهد توانست.

انسان در عدم میتافزیک و عدم شناخت ایمان و اعتماد، در زدوبند ابهامات و خلاهای ژرف حیات به خوبی در برزخی بی‌‏نهایت انعکاس و تابلوبندی شده است، شخصیت‏‌های درگیر در متن با یاس و بدبینی شنیع که تجربه‌های زیسته و دیده‌‏ها و شنیده‌های واقعی نویسنده (راوی) استند، با زبانی ناهموار و ناملایم ناهمواری و کدورت ارتباطات و باهمی ما را می‌‏نمایاند، لحن قاطعانه و بیان روراست در سراسر روایت‌ها، نشانۀ صداقتی‌ست که بی‌پروایی، عدم درک، بی‌احساسی و نامهربانی‏‌ها را برملا می‌‏کند و این تذکر رندانه؛ رکود، نابسامانی و نامهربانی زنده‌گی را هدف قرار داده است که خود ارزش و اهمیت وصف‌ناپذیر «پایان این ‏نامه...» است.

چون همه می‌‏دانیم اثر هنری بدون صداقت کم‌ترین ارزشی نمی‌تواند داشته باشد. با درک این حقیقت راستی صریح و بی‌سانسوری در سراسر اثر، عمدانه از سوی نویسنده رعایت شده. در پایان باید یاد کنم که خوش‏بختانه توفیق آن ‏را داشتم تا پیش از چاپ با آسایش و اشتیاق این اثر را مرور کنم و تا حد ممکن در زدودن دشواری‌های تایپی با بیژن برناوویج هم‏کار باشم. ارچند پاکیزه‌گی و ویراست دل‌بخواه نسبت مشغله‌ها وآشفته‌گی‌ها به مفهوم واقعی آن اعمال نشده است، با آن‌هم تمنا دارم مخاطبان را ناپسند نیفتد؛ به امید پیروزی عشق بر نفرت و موفقیت‌های بیشتر نویسندۀ «پایان‌نامۀ عشق» و مخاطبان مهربان این اثر.